تبليغاتX
وبلاگ قدیمی علی
حدود دو سال و نیم در این وبلاگ نوشتم. هم چرند هم حرف حساب! اما دیگر در اینجا نخواهم نوشت. (مگر اینکه حرف مفتی بخواهم بگویم که البته ترجیح میدهم نگویم!)

این وبلاگیست که از این پس در آن خواهم نوشت: http://blog.ali1.ir

مطالبی را که فکر میکردم مهمتر است به آن منتقل کردم - و از اینجا حذف نمودم -  و از این پس به صورت حرفه ای تر در آن به نوشتن خواهم پرداخت. خداحافظ وبلاگ قدیمی من.

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه نهم آذر 1389 و ساعت 21:5 ، مرتبط با: افکار و گفتني ها |

قسمت شد و دوباره مشرف شدیم خدمت خر مش صفر، و از اونجایی که قول داده بودم عکسشو بزارم، گذاشتم! این همان اشکانیست که تا همین چند روز پیش هنوز جای لگدش روی کمرم بود...

جایی که انسانها کمترند و هنوز به تکنولوژی آلوده نشده آرامش روحی عجیبی حکمفرماست. این حس را وقتی یافتم که از ماشین پیاده شدم و سکوت بیابان را شنیدم.

با حمید رفته بودیم هیزیم بیاریم، این ماره دلش خواست یه کم وقتشو با ما بگذرونه!

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 و ساعت 0:27 ، مرتبط با: خاطرات + عكسدوني |
پدر، تا امروز تو را اینقدر بیقرار ندیده بودم. اشکهایت را ندیده بودم، اشکهایی که نمیدانم برای چه بود... اما هرچه بود، اشک بود.

با جاری شدن اولین قطره ی اشکت صورتم غرق گریه شد. من تو را دوست دارم و تو هم من را. میدانم...

کاش امروز خوب بودی و دور هم در خانه بودیم... اما نیستی. تنها روی یک تخت خوابیده ای و فکر هایی میکنی که تو را میرنجاند.

خدایا کاش میشد از این معمای خلقتت سر درآورم. که میرنجند و میبینی، ولی چیزی نمیگویی ...

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیستم آبان 1389 و ساعت 20:49 ، مرتبط با: افکار و گفتني ها |
"هوا تاریک شده بود. با بچه ها دور آتیش نشسته بودیم و تخمه میشکستیم که صدای علی رو از دور شنیدم که داره داد میزنه: کمک ... کمک ... رفته بود از خر مش صفر سواری بکشه! رضا گفت بهنام پاشو برو دنبالش! گفتم باشه بذار تخمه هام تموم شه! رضا گفت پس خودم میرم. منم که میخواستم موتور سواری کنم گفتم بیخیال خودم میرم. بعدش با حوصله تخمه های توی مشتمو ریختم تو پاکت و رفتم سراغ موتور درب و داغون امیر. یه هندل زدم روشن نشد. دوباره هندل زدم نشد... خلاصه تو هندل پنجمی روشن شد و انداختم تو مسیر... چراغ موتور تا چند متر جلوترو روشن میکرد. یه بیابون ساکت بود زیر نور ماه و صدای پت پت این موتور کذایی! همینطور که میرفتم جلو چشمم افتاد به پالون خر مش صفر که رو زمین افتاده بود! به جای اینکه برم دنبال علی وایسادم پالونو برداشتم. رفتم جلوتر، لنگه های دمپاییش رو دیدم که هر کدوم با فاصله چند متری از هم افتاده. چوب دستیش هم جلوتر بود! با خودم گفتم اگه یه کم دیگه برم جلو جنازه ی علی رو میبینم! خاک کف مسیر هم اینطور نشون میداد که اینجا یه خبرایی بوده. تو همین فکرا بودم که دیدم علی پابرهنه اومد!"

اینها از زبان بهنام بود! وقتی که من رفته بودم خر سواری!

آخرین کلاس اون روز رو پیچوندیم و رفتیم مزرعه ی امیر اینا! یه آبادی با مزرعه های ذرت تو فاصله ی ده پونرده کیلومتری کاشون. از ماشین که پامونو گذاشتیم پایین، جرج، سگ امیر اومد بدرقه! هی پسر اینجا شهر نبود! و سر و صدایی نیز! داشتیم ناهار میخوردیم که بهنام موتور درب و داغون و پنچر امیر رو روشن کرد و زد به بیابون... صدای فریاد یوهوش از دور خیلی جالب بود... یه مزرعه ساکت با یه مشت بچه شهری خسته.

خوش گذروندیم تا اینکه شب شد. با رضا رفتیم پیش مش صفر واسه گرفتن خرش. مش صفر شروع کرد به آماده کردن پالون اشکان (خرش) و همینطور یه حرفایی بلغور میکرد! میگفت شما دانشجوها حیفید بخورید زمین و بذار پالون نرم بذارم و ... . خلاصه اشکان رو گرفتم. برای اولین بار بود که سوار خر میشدم! آخرین جمله ی مش صفر این بود: "مواظب باش خره فرار نکنه". منم گفتم خیالت تخت مشتی و با چوبدستیم زدم پشش و راه افتاد! رضا با موتور پشت سرم نور مینداخت و من هم روی خره بالا و پایین میشدم. حس خیلی خوبی داشت. جرج هی میومد جلوی اشکان و میخواست جلوش وایسه. اشکان هم میترسید. با وجود اذیتهای جرج به هر سختی که بود فاصله ی سیصد متری رو گذروندم تا رسیدم به سربالایی جلوی مزرعه! خره که از سربالایی میرفت بالا، چهره ی بچه ها یواش یواش واسم پدیدار میشد. عجب حس غروری داشت! بنز سواری هم انقد لذت نداره!

نشستیم دور بچه ها و پای آتیش یه بلال زدیم. من که بدجوری با اشکان سواری حال کرده بودم رفتم یه دوری بزنم. امیر بهم گفت اگه به خر بگی "هن" راه میفته ولی دستور ایستش رو یادش رفت یادم بده! دم اشکانو کشید و اشکان هم چهار نعل کرد و بدو بدو به یه طرفی رفت. من کنترلش کردم اما جرج اومد جلوی اشکان و شروع کرد به غرّش! اشکان هم که توی اون تاریکی بدجوری ترسیده بود قاطی کرد و دیگه از من دستور نمیگرفت. تمام تلاشم رو میکردم که کنترلش کنم اما نشد و آخرش با کمر خوردم زمین. توی یه لحضه آخرین جمله ی مش صفر از ذهنم گذشت... بی درنگ از جا پریدم و پابرهنه دویدم دنبال اشکان. لباسایی که تا چند دقیقه پیش مواظب بودم کثیف نشه حالا با خاک یکسان شده بود. همینطور که میدویدم داد میزدم کــمک کــمک!! فکرم توی رام کردن اشکان و برداشتن دمپایی ها و پالون بود. والبته امید به رسیدن یکی از بچه ها... پریدم و گردن اشکانو گرفتم و با تمام قدرتم سعی کردم نگهش دارم اما این جرج لعنتی توی اون تاریکی بدجوری ترسونده بودش! من بودم و نفس نفس زدنای بی رمقم، با فکر حفظ یه امانت، با پای برهنه و لباسای خاکی؛ و یه الاغ رم کرده و یه سگ سیاه بد قلق، توی یه بیابون سوت و کور زیر نور کم سوی مهتاب. در حالی که دور و برم پر از خار و خاشاک بود و اشکان هم منو به این طرف و اون طرف میکشید حتی یه خار هم تو پام نرفت! باز هم از دستم در رفت. دیگه رمقی نداشتم. میدونستم که حریفش نمیشم اما آخرین تلاشم رو کردم و به سختی پریدم روی اشکان اما بدجوری میدوید و من آویزون گردنش شدم تا اینکه دستم رها شد و افتادم زیر دست و پاش. یه لگد محکم خورد تو کمرم. گفتم حالا که این داره فرار میکنه پس بذار من یه چیزیم بشه کمتر شرمنده مش صفر بشم. زیر دست و پاش که بودم هنوز امید رسیدن بچه ها تو ذهنم بود. پاشو گرفتم و چند متری هم دنبالش کشیده شدم اما دیگه رمقی نداشتم و دستم رها شد. باز هم از جا کندم. اما اینبار خسته و نا امید؛ هر لحظه فاصله اش با من بیشتر و بیشتر میشد و جرج لعنتی هم دنبالش میدوید. به هیچی فکر نمیکردم جز خدا که کمکم کنه اشکانو بگیرم و تحویل مش صفر بدم. نه فکر پالون نه فکر دمپایی ها نه فکر پای برهنه و خار و خاشاک و عقرب نه فکر تاریکی و وحشت نه فکر گرگ و نه فکر هیچی ... فقط اشکان ... فریاد کمک کمک میزدم! ظاهرا تو تموم این لحظات که کلا دو دقیقه نشد بچه ها داشتن تخمه میشکستن. تنها امیدی که داشتم این بود که مش صفر صدامو بشنوه و خره رو از جلو بگیره.

یه سیاهی دیدم. سگ گله ی مش صفر بود، آماده ی پاچه گرفتن هم میشدم ولی میدویدم و داد میزدم خره فرار کرد! به چادر مش صفر که رسیدم دیدم خره وایساده و داره میخنده. ببخشید! خره نمیخندیدا! مش صفر داشت میخندید. گفت حیوون اهلی که فرار نمیکنه هه هه هه! منم تو دلم گفتم: "زهر مارمولک مرتیکه شاسکول! خوب پس چرا اون موقع که سوارش میشدم گفتی فرار نکنه؟!" با خستگی تمام سوار موتور رفیق مش صفر شدم و مسیرو برگشتیم. صد متری رفتیم که نور چراغ موتور امیر رو دیدم. پیاده شدم. رفتم طرفش، بهنام بود. پالون اشکانو گذاشته بود روی موتور و با پاش داشت دمپیایی هامو مینداخت کنار راه...


ویرایش (1389/8/8): اینم عکسای جرج و مش صفر. متاسفانه وقتی اشکانو آوردیم هوا تاریک بود و فلاش گوشی یاری نمیکرد اما قول میدم اگه بازم زیارتش قسمتمون شد یه عکس خوشگلم ازش بگیرم.

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه پنجم آبان 1389 و ساعت 9:20 ، مرتبط با: خاطرات + عكسدوني |
آینده همین امروزه! باید بسازمش.

این روزا بهم خوش میگذره... ولی وقتی یه کم واقعی نگاه میکنم میبینم خیلی هم اینطور نیست. میخوام یه کاری بکنم! از این احساس بدرد نخور بودن متنفرم. دستم تو جیب بابامه. دو سال پیش اینطور نبودم! به چرخوندن یه فروشگاه اینترنتی علاقه داشتم. رو پای خودم وایسادم و انجامش دادم. اما دیگه بهش علاقه ندارم.

هیچ وقت نتونستم واسه کسی درست کار کنم. احساس میکنم محدود میشم. هیچ جا بیشتر از یک هفته کار نکردم. هیچ جا! با این وضعیت دانشجویی هم که نمیتونم روی کار مورد علاقه ام - طراحی نرم افزار و وبسایت - درست تمرکز کنم.

من دوست دارم کارای بزرگ بکنم. خیلی بزرگ! ولی الان شرایطشو ندارم. پس به کارای کوچیک فعلا راضی میشم ولی نه برای کسی، بلکه برای خودم! حاضرم مسافرکش بین شهری باشم ولی توی یه اداره زیر دست این و اون نه. خدایا میدونم همین روزا یه کاری واسم جور میشه. پیشاپیش ممنونم. دوسِت دارم خدا جون.


دوره ی کاردانی رو تموم میکنم. بعدشم کارشناسی رو. بعد واسه مدتی عمرمو تو سربازی تلف میکنم. و آخرش الفبای تجارتمو واسه ی یه زندگی واقعی میچینم...

هی... حداقل 4 - 5 سال طول میکشه. این چند سال رو چطور بگذرونم؟ بدون هیچ دلخوشی؟! حالا گیریم که گذروندم. زندگی واقعی چی میتونه باشه؟ ای بابا... بگذریم... نه نگذریم! میخوام بگم کاش یکی پیدا میشد که هدف من بشه...

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 و ساعت 21:30 ، مرتبط با: افکار و گفتني ها |

خوابید. خوابهای بدی دید. بیدارش کردم. از طناب داری که دور گردنش بود حرف میزد. دستش را فشردم. می گفت: علی، اشتباه کردم... و اشک ریخت. به حرفهایش گوش دادم، نه فقط آن شب. خیلی شبها. نه به خاطر خودش یا خودم، به خاطر چیزی به اسم خودیابی.

آن شب کس دیگری هم با او حرف زد. بدتر خودش یاد خاطرات تلخش افتاد. گریه کرد. حرفهای او را هم شنیدم. شاید همیشه شنونده ی خوبی برای اتفاقات بد بوده ام. دستش را گرفتم. در حالی که خودم هم حال خوشی نداشتم. فقط شنیدم.

باز هم خواب بد دید. صدای ناله اش خیلی آرام بود اما بیدار شدم. کنارش خوابیدم. دستش را در دستم مشت کردم. بیدار شد. اما اینبار آرامتر.

شب بعد احساس کردم کس دیگری هم هست که حالش خوب نیست. غیر از این دو نفر. پیدایش کردم. بدون اینکه چشمهای گریانش را بجویم کنارش نشستم. حرفی هم نزدم و دستش را گرفتم. دستهایش با دستهایم حرف میزد. او هم مثل خیلی ها خسته بود...

اما خودم. که یک بی اعتمادی زجر آور حرفهایم را در سینه ام نگه میدارد. نمیگویم. شاید غرور هم هست. همه پیش من شکستند اما من نه. حتی آنکه دستهایش را بارها فشردم، گفت: بگو. ولی نگفتم. خدایا کاش کمی بچه تر بودم. آنوقت میگفتم. حتی بعد از سالها کسی پیدا شد که خیلی از حرفهایم را برایش زدم. اما نه همه را. شاید قسمتی را باید همیشه برای خودم نگه دارم. اگر خوب بودم ترسی از گفتن همه چیز نداشتم. ولی خوب نیستم و نمی گویم. و این برای من ترس آفرین میشود گاهی. من بدم. اما هنوز آنقدر بد نشده ام که توجیه کنم بدی هایم را... . روزگار گاهی سخت میگذرد گاهی راحت. و همه ی این حرفها چرند و پرندی بیش نیست ...

پ.ن: دوست داشتم خدا روی زمین بود و دستهایش را میگرفتم... شاید او هم حرفهایی برای گفتن داشت.

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه ششم مهر 1389 و ساعت 20:41 ، مرتبط با: افکار و گفتني ها |
آقای فخری بعد از مشاهده این پست از من خواستند آنرا حذف کنم و گفتند: "من اجازه نقل این مطالب را ندادم". از آنجایی که مطالبم را به پارسیبلاگ انتقال داده بودم با اینحال ایشان از من درخواست کردند در حالی که میتوانستند با یک کلیک مطلب را حذف کنند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی در جمعه دوم مهر 1389 و ساعت 13:0 ، مرتبط با: افکار و گفتني ها |
به قیافه اش نمیخورد دانشجو باشه. شاید تازه رفته باشه اول دبیرستان. بعضیا تا همین چند وقت پیش با لحن مهربونی که مخصوص بچه هاس باهاش حرف میزدن. راننده تاکسی وقتی میخواست بقیه پولشو بده میگفت: "بیا عمو جون!"خیلی وقتا به خاطر همین قیافه ی بچه گونه اش توی اداره ها کارشو درست راه نمینداختن و میپیچوندنش. خیلی ها هم اصلا جدی نمیگرفتنش. بعضیا هم که یه کم مهربون بودن لپشو میکندن و اخلاق تندشون واسه اون نرم میشد. اونم با خودش میگفت عیبی نداره. امروز شما لپمو بکنید، فردا هم من امضا و نامه هایی رو که به سختی میدید، ازتون میکنم! فک کنم معامله ی شیرینی باشه! نه؟

تازه به نظر مردم حرفای گنده تر از سنش میزنه. خوبه دیگه؟

+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه یکم مهر 1389 و ساعت 23:29 ، مرتبط با: افکار و گفتني ها |
میری لپ تاپ بخری یارو میگه آقا، SONY بخر خیلی خوبه، DELL هم خوبه. دست میزاری رو اسوس (ASUS) که قیمتش مناسب تره میگه اونم بد نیست ولی نه به خوبی سونی و دل و اپل و ... (همه ی اینا حرفای مفته که مردم میزنن! سونی خوبه چون همه اون تلویزیون رنگیای خوبشو یادمونه، دل خوبه چون خیلی خرید و فروش میشه، اپل خوبه چون خیلی خیلی گرونه!)

* در حالیکه اگر کمی گوگل کنید به آمار جالبی دست خواهید یافت: اسوس قابل اعتماد ترین لپ تاپ در بازار امریکا شناخته شد، سپس اپل، و رتبه پنجم متعلق به سونی میباشد. و دل در انتهای لیست! این آمار ساده بر اساس درصد میزان خرابی یا وجود اشکال در کل لپ تاپ های فروش رفته ی هر کمپانی محسابه شده است.


میری ماشین بخری با بودجه ی 10 تومن اگه با یه بنگاهی مشورت کنی میگه: آقا هر چی میخری روآ نخریا! موتورش ضعیفه، بدنش سنگینه، گاردانش صدا میده مصرفش بالاس و ... دو تومن بزار روش خودم یه 405 در حد صفر بهت میدم.

* ایران خودرو یه زمونی یه غلطی کرد و RD رو تولید کرد، اما اگه الان علمی نگاه کنیم میبینیم روآی سال با RD زمین تا آسمون فرقشه. ضمن اینکه با توجه به قیمتی که داره (چهار تومن ارزون تز از 405) انتخاب خیلی خوبیه. با استانداردی که خودروهای دیگه تولید میشن داره تولید میشه، مصرفش خیلی کم شده، موتورش تقویت شده، میل گاردان دیگه صدا نمیده، دیگه حتی تفاوت ظاهری هم با 405 نداره! انصافا خرید کدوم عاقلانه اس؟

اگه بخوای با بودجه ی 18 یا 19 تومن ماشین بخری بهت پیشنهاد میکنن برو پرشیا بخر! چرا چون با کلاسه و خیلی از 405 بهتره.

* به جون عمه ام - که واسم خیلی عزیزه - 405 و پرشیا هیچ تفاوت فنی ندارن! جفتشون یه خرن فقط پرشیا یه کم پالونش خشگل شده! حالا ارزش چهار تومن بیشتر دادن رو داره؟ خودرویی با تکنولوژی 20 سال پیش فرانسه. حالا جالب اینجاس که ماشین نسبتا به روز - ده سال قبل فرانسه - و خوبی مثل 206 با موتور 1600 و دنده اتوماتیک رو به شما پیشنهاد نمیکنن. که هم مصرفش فوق العاده کمتر از پرشیاس، هم قدرتش بیشتره و هم دنده اتوماتیکه! با این قیمت مفته (بین خودروهای داخلی)


سرتونو درد نیارم اگه بخوام از این مثالا بزنم براتون تا شب میتونم بنویسم. اما در کل به نظر من آدمایی که برای حقوق خودشون ارزش زیادی قائلن، عاقلانه و علمی انتخاب میکنن نه بر مبنای حرفای کوچه بازاری. همین.

پینوشت: ضمناً من نه با صاحاب اسوس رفیقم نه ایران خودرو مال بابامه!

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 و ساعت 17:15 ، مرتبط با: افکار و گفتني ها |
بیدار که شدم احساس کردم خوابی که دیشب دیدم یه تعبیری داره. به بابام گفتم و بابام هم رفت پیش یه پیرمردی که از اون آدمای مشتی روزگار که تعبیراش ردخور نداشت. تعبیر از این قرار بود که من بزرگ میشم و اوضاع اقتصادیم توپ میشه و آدم خوبی میشم. از همون روزا یه فکرایی اومد تو ذهنم ... اون موقع 14 سالم بود.
گذشت و گذشت تا اینکه دو سه سال بعدش یه روزی که توی یه فروشگاه نشسته بودم یه پیرمرد با صفا اومد تو و وقتی منو دید گفت رشته ات چیه؟ گفتم کامپیوتر. گفت تو داری از دست میری. بچه ی باهوشی هستی باید میرفتی رشته های پایه. (این بنده خدا شاید فکر میکرده هرکی میره رشته کامپیوتر در آینده باید سی دی رایت کنه!) بعدشم در ادامه ی حرفاش گفت تو اصلا حسود نیستی، آینده ی خوبی داری، زن داریت خوبه و هرکی زنت بشه خوش بخت میشه. (این عین حرفای اون آقاست. به جون عمه ام خالی نمیبندم. فعلا هم خیلی بچه تر از این حرفام که زن بخوام و کسی رو هم در نظر ندارم که بخوام با این حرفا خرش کنم!!) این آقا هم یه آدم سرشناس و با مرام و معرفت بود نه یه رمال یا فالگیر.
خلاصه این دو تا نشونه تاثیرات خوبی روم گذاشت. کتاب خوندم، زحمت کشیدم و کارایی کردم که همش باعث شد صاحب فکر بزرگتری بشم و همیشه خوب فکر کنم. توی دو سال اخیر خیلی تلاش کردم ولی قیافه ی کم سن و سالم تقریبا مانعی بود برای بسیاری از چیزها که به دستشون بیارم.
بگذریم. همیشه باید از یه جا شروع کرد. باید اشتباه کرد، باید دوباره تلاش کرد و باید خواست. نمیخوام حرفای قلمبه سلمبه بزنم ولی اگه به اطرافمون نگاه کنیم میبینیم اکثر چیزهایی رو که داریم یه روزی با اشتیاق میخواستیم و بقیه چیزها رو هم به همین ترتیب بهشون خواهیم رسید. و یادمون باشه در نگاه کسایی که پرواز رو درک نمیکنن هرچه بیشتر اوج بگیریم کوچیک تر میشیم.
همه ی ما یه روزی میریم از این دنیای موقتی. روی سنگ قبر هیچکدوممون هم نمینویسن "او شخص ثروتمندی بود" ولی مینویسن "او آدم خوبی بود". پس چه قد خوبه آدم خوبی باشیم. آدم که از خودش هیچی نداره. هر چی هست مال خداس فقط فعلا داده دستمون که ظرفیتمون رو بسنجه و آخر سر باهامون حساب کتاب کنه. اگه بهمون بگن یک ساعت دیگه بیشتر زنده نیستی مطمئنا میشیم مهربون ترین آدم روی کره ی زمین. بهتره از همین لحظه آدما رو شاد کنیم و مطمئنا خودمون هم اینطوری خیلی شاد میشیم.
یه آدم لبخند به لبی که همیشه همه از دستش راضین وکار همه رو راه میندازه و همه  پشت سرش تعریفشو میکنن بهتره یا یه آدم مغرور که به هیچ کس خیری نمیرسونه و کسی هم ازش خوشش نمیاد و همه هم از دستش متواری ان؟
یادمه همون روزا که تازه اون خوابو دیده بودم، یه کاغذ برداشتم و نشستم نقشه ی یه خونه ی خیلی بزرگ رو کشیدم که  زمین فوتبال و استخر و همه چیز داره. نه فقط واسه خودم. همینطور که مدادم روی کاغذ اینطرف و اونطرف میشد میدیدم پسرای فامیلو که داریم با هم فوتبال بازی میکنیم... بابا بزرگ و بقیه ی بزرگا هم تو ایوون نشستن گل میگن گل میشنفن. یه طرف دیگه هم نی نی کوچولوها دارن خاک بازی میکنن و یه طرف دیگه هم خانما نشستن دارن تره خرد میکنن و واسه هم خالی میبندن... وای خدا چه دنیای قشنگی ... همه خوشحالن!
+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 و ساعت 13:16 ، مرتبط با: افکار و گفتني ها |
سردار سپاه اومد پشت تریبون و یک ساعت حرف زد، یک کلوم به زبون نیاورد که هدف جمهوری اسلامی چیه! هیچ اسمی هم از آخرین منجی نیاورد. ولی یکسره پاچه خواری این نظام رو کرد. فقط یاد گرفته تملّق و چرب زبونی بکنه. چون نونش تو این چیزاس. اگه نبود از هدف اصلی (رسیدن به دولت حضرت مهدی) حرف میزد. تتمه ی کلامش هم که دیگه ترکوند: "همه ی ما سر سفره ی امام خمینی هستیم." امام زمان هم این وسط هیچکاره اس.

اما اونور دنیا تو دل مملکت کفر مقام درجه یک کشور میره واسه سخنرانی، اول حرفاش همیشه چندین بند فقط سلام و صلوات میفرسته به آخرین منجی و حرف میزنه در مورد ظهور عدالت گسترانه ی حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه).

اینجا معلوم میشه که هدف نهایی چیه و هر کسی به چی فکر میکنه. راست و دروغش با خودشون! افراطیون عزیز هم هر جور دلشون خواست برداشت کنن، من با کسی دشمنی ای ندارم، فقط واقع نگرم.

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه سی ام شهریور 1389 و ساعت 22:32 ، مرتبط با: انتقادات و اعتراضات |
این روزا مد شده همه دختر و پسرا باید حداقل (!) یه دوست از جنس مخالف داشته باشن!

یارو پسره از شهرستان اومده بود دانشگاه و جو گرفته بودش میخواست دوست دختر پیدا کنه. هر روز از دانشگاه میزد بیرون و میرفت خیابونا رو متر میکرد. یه روز بالاخره جسارتشو پیدا میکنه و میره جلو و به یه دختره میگه: "ببخشید خانم، این دوست دختر که میگن شمایید؟". از قضا دختره هم شهرستانی از آب درمیاد و میگه: "بله خودم هستم!". اینا با هم دوست شدن و هر روز به هم زنگ میزدن و هیچ حرفی هم واسه گفتن نداشتن. واسه ما شده بودن سوژه ی خنده!

خوب حالا یه کم بحث رو کارشناسانه کنم! هدف از داشتن دوست دختر یا دوست پسر چیه؟

دسته اول: کسایی که فکر میکنند اگر نداشته باشند عقب میمونن از بقیه.

دسته دوم: کسایی که میخوان وقتشون رو به بطالت بگذرونن و به قول خودشون خوش باشن با هم.

دسته سوم: کسایی که واقعا به چنین دوستی ای نیاز دارند.

بررسی:

دسته اول که کلا آدمای شوتی هستن. هنوز نتونستن تکلیفشون رو با خودشون مشخص کنن. ولشون کنیم.

دسته دوم آدمای خوش گذرونی هستن که میخوان وقتشون رو با جنس مخالف بگذرونن و خلاصه شاد باشن و بعضی وقتا هم تریپ لاو برمیدارن و عاشق و معشوق میشن. عشقایی که کاملا تو خالی هستن. آخه کسی که با یه ترمز سوار ماشین میشه ارزش دوست داشتن داره؟ یا اون پسری که اگه یه دختر پاپیچش بشه و با چارتا اس ام اس مخشو بزنه، بدرد یه دوستی واقعی میخوره؟ این رابطه ها جز ضرر چیزی توش نیست. هر روز با یکی هستن و از زندگی حال و آینده شون هیچی نمیفهمن و آخرشم مثل پلنگ صورتی پشیمون میشن!

دسته سومیا آدمای خوبی هستن ولی راه نسبتا اشتباهی رو انتخاب میکنن. این جور آدما حرفایی واسه گفتن دارن یا انقد تنها هستن که احساس میکنن باید یکی تو زندگیشون باشه و باهاش همزبون باشن. بـرادر مـن، خواهـر مـن، مـن به شما عـلاقه دارم، ولی این راهش نیست! مدارکشم موجـوده، نشـون بدم؟!

پیام اخلاقی: دوستای عزیز، من از شما دعوت میکنم بیاید تو انجمن "جوانان بلورین" عضو بشید و با اهداف خوبش آشنا بشید. فردا نیام ببینم میگید "این یکی ارزش دوست داشتنو داشت، یا واقعا خیلی تنها بودم یا  ..." اصلا برید گمشید دوست دختر دوست پسر پیدا کنید بزارید ما هم به کار و زندگیمون برسیم بابا اه، ما رو باش دو ساعته داریم واسه پت و مت زر میزنیم ...

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه سی ام شهریور 1389 و ساعت 14:30 ، مرتبط با: افکار و گفتني ها |
<- © http://ali-mgh.blogfa.com ->